اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 10 سال و 27 روز سن داره

روزمرگی های اهورای شیرینم

2ماه و 27 روز

سلام ماهکم اگه بدونی چه عشقی میکنم این روزا  با وجود تو،امشب واسه اولین بار بلندبلند خندیدی و من آنچنان ذوقی کردم که بیاوببین،انگار تمام دنیارو بهم داده بودن،بزنم به تخته خیلی شیرین شدی،کارای جدید  انجام میدی چندروزی عادت کرده بودی زبونتو میجویدی انگاری آدامس تو دهنت بود اون عادتو فراموش کردی الان لبتو میمکی دستاتو میکنی تو دهنت میمکی..خاله اشرف با آنیتا و ارشیا اومدن پیشمون خاله اشرف و ارشیا رفتن ولی خاله آنیتا مونده پیشمون...تو این مدت چندبار بردمت بازار و شما با علاقه دورو برتو نگاه میکنیو خوشت میاد هربارم که رفتیم آخرش خوابت میبره...خداروشکر خوابت بیشتر شده ،گریه هاتم یه کم کمتر شده..راستی عاشق زرافه ی رو کمدتی وقتی میبرمت ک...
13 تير 1393

واکسن دوماهگی

عزیزم دیروز صبح زود بهت قطره استامینوفن دادم نیم ساعت بعدش با بابایی و مامان بزرگت بردیمت مرکز بهداشت واسه واکسن،قبلش قد و وزن و دورسرتو اندازه گرفتن که قدت 63،وزنت 5850 و دورسرت 39 بود تو اون ساعت طبق معمول هرروز خوابت میومد و من به زور بیدارت نگه داشته بودم که واکسنتو بزنن رفتیم اتاق تزریقات خانومه که واکسن میزد نبودش منم رو یه تخت نشستم بهت شیر دادم میخواستم شیرت بدم و موقع واکسن  بابایی و مادربزرگت پیشت باشن چون من تحمل شنیدن گریه هاتو نداشتم ،یهویی دیدم خانومه اومد که واکسنتو بزنه تو همون حالتی که تو رو پام بودی منم نمیدونم تو اون لحظه اون شجاعتو از کجا اوردم نشستم ولی رومو برگردوندم مادربزرگت پاتو گرفت خانومه پای چپتو واکسن زد همچ...
19 خرداد 1393

بدون عنوان

گل پسرم امروز بردمت دکتر واسه نفست که گفتم بعضی وقتا میگیره دکتر گفت طبیعیه خدارو شکر خیالم راحت شد.....وقتی برگشتم خاله اشرف خبر فوت پدر مهندس عزیز رو بهم داد خیلی ناراحت شدم خدا رحمتش کنه میدونم الان مهندس      مهربون قلبش داغداره از خدا میخوام بهش صبر بده تا بتونه این مصیبت بزرگ رو تحمل کنه
17 خرداد 1393

پسرم 2ماهه شد

گل پسرم امروز 2ماهه شدی شیرینی زندگیمی... بعضی وقتا نفست میگیره عزیزم و این خیلی نگرانم کرده فردا میبرمت دکتر خدا کنه مشکلی نباشه... اینم عکس 2ماهگی آقااهورا ...
16 خرداد 1393

چندتا عکس از اهورای عزیزم

فدات بشم که همیشه با این ژست خوشگل میخوابی...                                 پاهایی که پا به قلبم نهاد و همه وجودمو سرشار از عشق خودش کرد این عکسو قبل از ختنه شدنت تو کلینیک ازت گرفتم اینم عکس دسته گلی که بابایی برامون اورد بیمارستان... ...
14 خرداد 1393

51روز از اومدن عشق زندگیم میگذره

سلام عزیزکم امروز 51روزه شدی،هر چی بزرگتر میشی شیرین تر و خواستنی تر  میشی عزیزم ،ساعات خوابت خیلی کم شده و ناآرومتر شدی،شبا از ساعت 10 تا 1گریه میکنی تا وقتی که خوابت ببره در عوض صبح تا 10 میخوابی ،صبح سرحال بیدار میشی واسم میخندیو آغون میکنی ،شب دوسه بار واسه شیر بیدار میشی...بعضی وقتا که خوابی حوصلم سرمیره دلم میخواد بیدارت کنم ولی دلم نمیاد...چندروز دیگه واکسن دوماهگی داری از همین حالا نگران تب کردنتم عشقم،ولی میدونم که پسرم این مرحله رو هم باکمک خدا براحتی میگذرونه،چون منو پسرم از اول حاملگیم تا حالا چیزای سختتر از اینو گذروندیم... بر خودم واجب میدونم که خدارو هرروز بابت وجود نازنینت شکر کنم...دیگه باید برم جیغ و دادت بلند شد.....
7 خرداد 1393